تبليغاتX
بلوچستان

تجربه خواهم کرد

شورَُ شادی را

وخواهم دید

آنجاراکه خط ریل ناکشیده قطار

بهانه ای شد برای دیدارش

سفربه پیرسوران

وسفربه اصالت محض

سفربه منزل شاه سواران

سفربه منطقه ایل سومال زی

دربهترین فرم بودنش(درتاریخ)

 

سفربه ناشناخته ترین جغرافیای ممکن

 

جایی که اصالت به جرم حمل گازوئیل

جایی که مردانگی وغیرت

جایی که جان به قیمت نان

ارزان شده است

جایی که افریقای ایران است

 نه به بدیل خشک سالی !

جایی که معمای ایران است

نه به دلیل سرفرازی

……..

 

سلام پدر

...........

پدری بادستان مردانه

وچهره ای خشن

یادآور ایستادگی درمقابل

انگریزها- فرنگی ها

درزمان خواب رضای مثلن قلدر

پدری بامتانت رییس ایل

 

« سردارجمعه خان اسماعیل زهی »

همان که برادران بلوچش را به ژنرال دایر

وانگلیس نفروخت

همان که باژنرال انگلیسی جنگید

همان که حاضرنشد به پناهندگی

تن دردهد

همان که گفت:

 بجای پناهندگی به فرنگ

اگرکفتارهای وطنم وحتی رضاخان

بدرندم بهتر است

 

همانکه داغ اعدامش

به دل تبعیدی جزیره موریس ماند

همانکه خلف رضاخان اورا

سردار مرزدار نامید

همانکه به خاطر وطن

 شه بخش شد

 

آه ای پدربزرگ تنها

دعاها ونمازت را دردل کویر

یادنکرد

جزآن گابریل کلیمی

آلفونس گابریل …….

اسمی که شاید شنیدن آن

تکانی از سرخنده به محاسن سفیدت بدهد

یادت است

 زمانی که باران هنوزمی آمد

گابریل دردومک  بود

همانکه بااوهمسفره نشدی

که مذهبت اجازه نمیداد

اوتورا ندید اما

اما دروصفت آنقدرگفت که

مااهل قلم وکتاب آنرا مبالغه مینامیم

ازنمازت در کویر

ازمردانگی وغیرتت

ازقول    وپای قسم نشستنت…..

همان که با "عبورازصحاری ایران"

میهمانت بود !

 

بابوجان بچه ها…….

اکنون چرا همه چیزدیگرگون شده

بقول خودت زمانه چپه شده؟

اکنون نامت همچون نازینک های زنان ایل

ازیادها رفته است!؟

اکنون دستانت همچون دلَُ زمینُ کشت وکارت

 سردَُ وکم رمق اند

اکنون شماهستی ومویه های پنهان مادر

وشما نگاه میچرخانی ….

به من……………..

من ازنگاهت شرم میکنم

ودستت رامیبوسم

 

: ببخش مرا پدر

قصد دلجویی ندارم

پدربلوچم…

کاش احساسم جایی برای تفکر میگذاشت

نمیدانم تا کی ..؟

اما میدانم روزی تو بازخواهی گشت

بااسبی دیگر...که نه !باجمازی دیگر

باشکوهی بیشترازپیش

بالهجه ات   بازبا ن قومت  

که مثل زبان دری تاجیکی

 ناب وصمیمی است

وبا اینـجی پرازسُهُورُ پُهل

با زبان بلوچی ناب سرحدی

وبا نی ای که آوازش سالها

ننواخته   سینه ی دل سوخته ای را

 

راستی بابای بلوچم…….

هنوزتلارهایت کبک دارند

کل ومیش بره هایت درچرایند؟

ناورهایت آب دارند

نازحاتون میانتیر گدامش

ایزک شیرش

 برقرار است؟

 

هنوز هم از پی چًـ وً ل گدامش

دود  بهار میزند بیرون ؟

سیاه چاجوش روی کته پا

هنوزبیتاب چوپان مانده است؟

نگاهت را بر نمیتابم اگر جوابم رابانگاهی بدهی که

آه ه …ای ای….ای

 

+ نوشته شده در  24 Nov 2008ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط محمد شه بخش  |